تبلیغات
راه های رسیدن - خالکوبی شیر
راه های رسیدن
.:فانوسی برای رسیدن:.(رفتن همیشه رسیدن نیست، ولی برای رسیدن باید رفت. در بن بست هم راه آسمان باز است، پرواز را باید آموخت )
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


آگاهی خودتان را بالا ببرید.
«الا و لا یحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصّبر».

مدیر وبلاگ : مرتضی علی اکبر بیک
نظرسنجی
درجه ی رضایت شما از وبلاگ "راه های رسیدن" ؟! (صرفا برای آگاهی بنده نسبت به وبلاگم و ارتقاع آن برای استفاده شما)






رتبه در الکسا

کبودی زدن قزوینی بر شانه‌گاه صورت شیر و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن

 
مولوی
 

این حکایت بشنو از صاحب بیان

در طریق و عادت قزوینیان

بر تن و دست و کتفها بی‌گزند

از سر سوزن کبودیها زنند

سوی دلاکی بشد قزوینیی

که کبودم زن بکن شیرینیی

گفت چه صورت زنم ای پهلوان

گفت بر زن صورت شیر ژیان

طالعم شیرست نقش شیر زن

جهد کن رنگ کبودی سیر زن

گفت بر چه موضعت صورت زنم

گفت بر شانه گهم زن آن رقم

چونک او سوزن فرو بردن گرفت

درد آن در شانه‌گه مسکن گرفت

پهلوان در ناله آمد کای سنی

مر مرا کشتی چه صورت می‌زنی

گفت آخر شیر فرمودی مرا

گفت از چه عضو کردی ابتدا

گفت از دمگاه آغازیده‌ام

گفت دم بگذار ای دو دیده‌ام

از دم و دمگاه شیرم دم گرفت

دمگه او دمگهم محکم گرفت

شیر بی‌دم باش گو ای شیرساز

که دلم سستی گرفت از زخم گاز

جانب دیگر گرفت آن شخص زخم

بی‌محابا و مواسایی و رحم

بانگ کرد او کین چه اندامست ازو

گفت این گوشست ای مرد نکو

گفت تا گوشش نباشد ای حکیم

گوش را بگذار و کوته کن گلیم

جانب دیگر خلش آغاز کرد

باز قزوینی فغان را ساز کرد

کین سوم جانب چه اندامست نیز

گفت اینست اشکم شیر ای عزیز

گفت تا اشکم نباشد شیر را

گشت افزون درد کم زن زخمها

خیره شد دلاک و پس حیران بماند

تا بدیر انگشت در دندان بماند

بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد

گفت در عالم کسی را این فتاد

شیر بی‌دم و سر و اشکم کی دید

این‌چنین شیری خدا خود نافرید

ای برادر صبر کن بر درد نیش

تا رهی از نیش نفس گبر خویش

کان گروهی که رهیدند از وجود

چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود

هر که مرد اندر تن او نفس گبر

مر ورا فرمان برد خورشید و ابر

چون دلش آموخت شمع افروختن

آفتاب او را نیارد سوختن

گفت حق در آفتاب منتجم

ذکر تزاور کذی عن کهفهم

خار جمله لطف چون گل می‌شود

پیش جزوی کو سوی کل می‌رود

چیست تعظیم خدا افراشتن

خویشتن را خوار و خاکی داشتن

چیست توحید خدا آموختن

خویشتن را پیش واحد سوختن

گر همی‌خواهی که بفروزی چو روز

هستی همچون شب خود را بسوز

هستیت در هست آن هستی‌نواز

همچو مس در کیمیا اندر گداز

در من و سخت کردستی دو دست

هست این جمله خرابی از دو هست

 




نوع مطلب : اشعار، 
برچسب ها : کبودی زدن قزوینی بر شانه‌گاه صورت شیر و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن مولوی مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول این حکایت بشنو از صاحب بیان در طریق و عادت قزوینیان بر تن و دست و کتفها بی‌گزند از سر سوزن کبودیها زنند سوی دلاکی بشد قزوینیی که کبودم زن بکن شیرینیی گفت چه صورت زنم ای پهلوان گفت بر زن صورت شیر ژیان طالعم شیرست نقش شیر زن جهد کن رنگ کبودی سیر زن گفت بر چه موضعت صورت زنم گفت بر شانه گهم زن آن رقم چونک او سوزن فرو بردن گرفت درد آن در شانه‌گه مسکن گرفت پهلوان در ناله آمد کای سنی مر مرا کشتی چه صورت می‌زنی گفت آخر شیر فرمودی مرا گفت از چه عضو کردی ابتدا گفت از دمگاه آغازیده‌ام گفت دم بگذار ای دو دیده‌ام از دم و دمگاه شیرم دم گرفت دمگه او دمگهم محکم گرفت شیر بی‌دم باش گو ای شیرساز که دلم سستی گرفت از زخم گاز جانب دیگر گرفت آن شخص زخم بی‌محابا و مواسایی و رحم بانگ کرد او کین چه اندامست ازو گفت این گوشست ای مرد نکو گفت تا گوشش نباشد ای حکیم گوش را بگذار و کوته کن گلیم جانب دیگر خلش آغاز کرد باز قزوینی فغان را ساز کرد کین سوم جانب چه اندامست نیز گفت اینست اشکم شیر ای عزیز گفت تا اشکم نباشد شیر را گشت افزون درد کم زن زخمها خیره شد دلاک و پس حیران بماند تا بدیر انگشت در دندان بماند بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد گفت در عالم کسی را این فتاد شیر بی‌دم و سر و اشکم کی دید این‌چنین شیری خدا خود نافرید ای برادر صبر کن بر درد نیش تا رهی از نیش نفس گبر خویش کان گروهی که رهیدند از وجود چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود هر که مرد اندر تن او نفس گبر مر ورا فرمان برد خورشید و ابر چون دلش آموخت شمع افروختن آفتاب او را نیارد سوختن گفت حق در آفتاب منتجم ذکر تزاور کذی عن کهفهم خار جمله لطف چون گل می‌شود پیش جزوی کو سوی کل می‌رود چیست تعظیم خدا افراشتن خویشتن را خوار و خاکی داشتن چیست توحید خدا آموختن خویشتن را پیش واحد سوختن گر همی‌خواهی که بفروزی چو روز هستی همچون شب خود را بسوز هستیت در هست آن هستی‌نواز همچو مس در کیمیا اندر گداز در من و سخت کردستی دو دست هست این جمله خرابی از دو هست، بخش ۱۴۲ - رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار »« بخش ۱۴۰ - وصیت کردن رسول صلی الله علیه و سلم مر علی را کرم الله وجهه کی چون هر کسی به نوع طاعتی تقرب جوید به حق تو تقرب جوی به صحبت عاقل و بندهٔ خاص تا ازیشان همه پیش‌قدم‌تر باشی، راه های رسیدن، شعر در باره قزوین،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 2 اسفند 1393
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 05:46 ق.ظ
I am really impressed along with your writing talents and also with the
structure to your blog. Is that this a paid theme or
did you customize it yourself? Either way stay up
the excellent high quality writing, it is rare to see a great weblog like this one today..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





پیوند روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی