تبلیغات
راه های رسیدن - شهیدی که بعد از 16 سال از گذشت شهادتش ، جنازه اش سالم برگشت
راه های رسیدن
.:فانوسی برای رسیدن:.(رفتن همیشه رسیدن نیست، ولی برای رسیدن باید رفت. در بن بست هم راه آسمان باز است، پرواز را باید آموخت )
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


آگاهی خودتان را بالا ببرید.
«الا و لا یحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصّبر».

مدیر وبلاگ : مرتضی علی اکبر بیک
نظرسنجی
درجه ی رضایت شما از وبلاگ "راه های رسیدن" ؟! (صرفا برای آگاهی بنده نسبت به وبلاگم و ارتقاع آن برای استفاده شما)






رتبه در الکسا

شهیدی که بعد از 16 سال جنازه اش سالم برگشت

شهیدی که بعد از 16 سال جنازه اش سالم پیدا شد. تا حالا فکر کردی چرا؟؟؟
پس از مجروح شدن به اسارت دشمن در آمد و در آن جا به شهادت رسیده است و او را دفن کرده اند و 16 سال بعد هنگام تبادل جنازه ی شهدا با اجساد عراقی، جنازه ی «محمدرضا شفیعی» و دیگر شهدای دفن شده را بیرون می آورند تا به گروه تفحص شهدا تحویل دهند. اما جنازه ی محمدرضا سالم است، سالم سالم.
صدام گفته بود این جنازه این طور نباید تحویل ایرانی ها داده شود. او را ۳ماه در آفتاب داغ می گذارند، اما تفاوتی نمی کند. پودر مخصوص تخریب جسد می پاشند، ولی باز هم بی تأثیر است.
مادر شهید می گوید: موقع دفن محمدرضا، حاج حسین کاشی به من گفت شما می دانید چرا بدن او سالم است؟ گفتم چرا؟
گفت:راز سالم ماندن ایشان چهار چیز است:
هیچ وقت نماز شب ایشان ترک نمی شد.
دائماً با وضو بود.
هیچ وقت زیارت عاشورا یش ترک نمی شد.
مداومت بر غسل جمعه داشت.
هر وقت برای امام حسین- علیه السلام- گریه می کرد، اشک هایش را به بدنش می مالید.
مادر شهید درباره ی موفقیت شهید می گوید: به امام زمان- عجّل الله تعالی فرجه الشریف- ارادت خاصّی داشت و هر وقت به قم می آمد،

رفتن به جمکران را ترک نمی کرد.

 


 

مابقی ماجرا در ادامه مطلب ...

داستان زندگی این شهید و ماجرای اعجاب انگیز پس از شهادتش اینگونه است :

این شهید در یک خانواده فقیر در سال ۱۳۴۶در شهر قم به دنیا اومده و جالب اینکه می گویند با تولد او برکت به زندگی این خانواده اومده و از فقر نجات یافته اند و 11 ساله بوده كه پدرش از دنیا رفته و یتیم شده و مهمترین مساله دوران کودکی اش زمانی بوده که هنگام بازی دچار برق گرفتگی شده اما به شهادت همسایه ها و اهالی در حالیکه حرکت و تنفس نداشته شفا پیدا کرده .

در 14 سالگی با اصرار برای اولین بار عازم جبهه شده وخود شهید نقل کرده آن زمان هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) كردم تا قبولم كنند،

شهید محمد رضا شفیعی حدوداً از سال 60 تا 65 در جبهه حضور داشته و هر بار كه می آمده از قصه های خودش برای مادر تعریف می كرده مثلا یكبار گفته سوار قاطر بودم و داشتم از كمر تپه بالا می رفتم، قاطر را زدند، سرش جدا شد، ولی من یك تركش ریز هم سراغم نیامد.

یكبار دیگر داشتم با ماشین برای بچه ها غذا می بردم، محاصره شدیم هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) كردم، نجات پیدا كردیم.

اولین بار كه مجروح شده مدتی را در بیمارستان گلپایگانی قم بستری بوده اما مرتبه آخر که خبر مجروحیت او را داده اند فقط از خانواده اش می خواهند یك عكس و فتوكپی شناسنامه را پست كنند برای صلیب سرخ، اما هیچ خبر دیگری از او نمی شود.

مادر شهید نقل کرده که : هشت ماه از این قصه گذشت یك روز عصر در خانه به صدا درآمد، در را كه باز كردم چند نفر ایستاده بودند، با لباس سپاه كه یك آلبوم بزرگ به دستشان بود، گفتند شما از این تصاویر كسی را می شناسید؟ من ورق می زدم دیدم چشمها همه بسته، دستها هم از پشت بسته، بعضی ها اصلاً قابل شناسایی نبودند، داشتم ناامید می شدم كه در صفحه آخر عكس محمدرضا را دیدم، با حالت عجیبی که قبلا در خواب دیده بودم و لبهایش از هم باز شده بود، گفتم: «مادر به قربان لب تشنه اربابت حسین، آیا كسی به تو آب داده یا تشنه شهید شدی»؟

برادر سپاهی گفت: شما مطمئن هستی این پسر شماست؟ گفتم: «بله مطمئنم این محمدرضای من است. گفت: «پس چرا در این عكس، محاسن ندارد ولی این عكس در اتاق صورتش پر از محاسن است»؟ راست می گفت او شب آخر محاسنش را كوتاه كرد و می گفت احتمالاً در این عملیات اسیر شوم می خواهم بگویم سرباز هستم نه پاسدار.

خلاصه به ما اطلاع دادند كه محمدرضا در اردوگاه شهر موصل، بعد از 10 روز اسارت به شهادت می رسد و جنازه او را در قبرستان الكخ مابین دو شهر سامرا و كاظمین دفن كرده اند


بعدها یکی از دوستان شهید شفیعی به نام محسن میرزایی از مشهد كه با هم زخمی شده و اسیر شده بودند و او بعدها آزاد شد، تعریف کرده: «محمدرضا تركش توی شكمش خورده بود، زخمی داخل كانال افتاده بودیم، قرار بود بعد از چند ساعت ما را به عقبه منتقل كنند ولی زودتر از نیروهای كمكی، عراقیها رسیدند و ما اسیر شدیم. ما را به اردوگاه اسرا در شهر موصل منتقل كردند. هر دو حالمان وخیم بود، ولی محمدرضا به خاطر زخم عمیق شكمش خیلی اذیت می شد، در روزهای اول از او خواسته بودند، به امام خمینی(ره) و انقلاب فحش بدهد و ناسزا بگوید ولی محمدرضا در مقابل همه درجه داران و افسران عراقی به صدام فحش و ناسزا گفته بود. بعد زده بودند توی دهنش كه یكی از دندانهایش شكسته بود.

پزشكان دستور داده بودند به خاطر زخم عمیقی كه داشت به هیچوجه آب به او ندهیم. روز آخر خیلی تشنه اش بود، به من می گفت: «محسن من مطمئنم شهید می شوم، انشاءالله ما پیروز می شویم و تو آزاد می شوی بر می گردی كنار خانواده ات، تو با این نام و نشان به خانه ما می روی و می گویی من خودم دیدم محمدرضا شهید شد، دیگر چشم به راهش نباشند.

آزاده عزیز محسن میرزایی بعد از 4 سال که آزاد شده بود از لحظه شهادت محمدرضا تعریف كرده بود :روز آخر خیلی تشنه اش بود، یك لگن آب لب تاقچه گذاشته بودند. خودش را روی زمین می كشید تا آب بنوشد در بین راه افتاد و به شهادت رسید.

به لطف خدا و عنایت اهل بیت(ع) در همان لحظه صلیب سرخ برای بازدید از اردوگاه آمده بودند. با این صحنه كه مواجه شدند از جنازه عكس گرفتند و شماره زدند او را برای تدفین بردند.

سالها بعد مادر شهید شفیعی به زیارت عتبات مشرف می شود. ایشان گفته :عكس و شماره قبر محمدرضا را برداشتم و با توكل به خدا راهی شدم. وقتی رسیدم به هر كسی التماس كردم از مأمورین تا بگذارند حتی یك ساعت بر سر قبر محمدرضا بروم، قبول نمی كردند. مرا منع می كردند و می ترسیدند خبر به استخبارات برسد. پسر برادرم دنبالم بود، او كمی عربی بلد بود، با یكی از رانندگان صحبت كردیم و 20 هزار تومان پول نقد به او دادیم، ما را به قبرستان الكخ رساند و رفت. عكسهای شهدا را نزده بودند ولی طبق آدرسی كه داشتم قبر را پیدا كردم، ردیف 18، شماره 128. لحظه به یاد ماندنی بود، بی تاب بودم و خودم را بر روی مزارش انداختم. به محمدرضا گفتم شب اول خواب دیدم گلزار بودی، دلم می خواهد پیش من بیایی، خلاصه خیلی التماس كردم و بعد از آن در كربلا آقا سیدالشهداء را به جوان رعنایش علی اكبر قسم دادم تا فرزندم را به من برگرداند.

مادر شهید شفیعی گفته : حدود 2 سال از این قصه گذشت، یك روز در سال 81 اخبار اعلام كرد 570 شهید را به میهن باز گرداندند، به خودم گفتم یعنی می شود بچه من هم جزو اینها باشد. با پسر برادرم تماس گرفتم و گفتم: «ببینید محمدرضا بین این شهدا هست یا نه»؟ او هم گفت: «اگر شهدا را بیاورند خبر می دهند». گوشی را گذاشتم دیدم زنگ خانه به صدا درآمد: «گفتم كیه» گفت: «منزل شهید محمدرضا شفیعی» گفتم: بله محمدرضای من را آوردید. گفت: «مگر به شما خبر دادند كه منتظر او هستید». گفتم: «سه چهار شب قبل خواب دیدم پدرش آمد به دیدنم با یك قفس سبز و یك قناری سبز». گفت: «این مژده را می دهم بعد 16 سال مسافر كربلا بر می گردد». آن برادر سپاهی می گفت: «الحق كه مادران شهدا همیشه از ما جلوتر بودند، حالا من هم به شما مژده می دهم بعد 16 سال جنازه محمدرضا شفیعی را آوردند ولی پسر شما با بقیه فرق می كند». گفتم: «یعنی چه»، گفت: «بعد 16 سال جنازه محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نكرده است، الان هم در سردخانه بهشت معصومه است، اگر می خواهید او را ببینید فردا صبح بیایید تا قبل از تشییع جنازه او را ببینید.

وقتی وارد سردخانه شدم پاهایم سست شده بود، یاد آن روز اولی كه مجروح شده بود افتادم، دلم می خواست دوباره خودش به استقبال بیاید. وارد اتاق شدیم، نفسم بند می آمد، اگر جای من بودید چه حالی پیدا می كردی؟ بعد از 16 سال جنازه ای را از زیر خروارها خاك بیرون آورده بودند، بالاخره او را دیدم نورانی و معطر بود، موهای سر و محاسنش تكان نخورده بود، چشمهایش هنوز با من حرف می زد، بعثی های متجاوز بعد از مشاهده جنازه محمدرضا برای از بین رفتن این بدن آن را 3 ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند باز هم چهره او به هم نخورده بود، فقط بدنش زیر آفتاب كبود شده بود، حتی می گفتند یك نوع پودری که به گفته ی بعضی ها آهک بوده را هم ریخته بودند ولی اثر نكرده بود.بعدها می گفتند لب مرز، هنگام مبادله شهداء یک سرباز عراقی با تحویل دادن جنازه محمدرضا گریه می كرده و صدام را لعن و نفرین می كرده كه چه انسانهایی را به شهادت رسانده است.

خلاصه دو ركعت نماز شكر خواندم و آماده تشییع جنازه شدم. وقتی مردم از قصه جنازه محمدرضا با خبر شدند چه عاشورایی به پا كردند. زیر تابوتها سیل جمعیت بر سر و سینه می زدند، باورم نمی شد بعد از 16 سال با این جمعیت پسر نازنینم باید بر روی دستها به سمت گلزار تشییع شود. وقتی رسیدم بالای قبر با دردپا و ضعفی كه در مفاصلم داشتم خودم داخل قبر رفتم و بچه ام را بغل كردم و داخل قبر گذاشتم. یك عده گریه می كردند، یك عده سینه می زدند. خلاصه غوغایی به پا شده بود، با دستان خودم محمدرضا را دفن كردم.

یكی از همرزمان قدیمی محمدرضا به نام آقای حسین کاجی، بالای قبر می گفت: من می دانم چرا محمدرضا بعد از 16 سالم بر گشته! او غسل جمعه اش، زیارت عاشورایش، نماز شبش ترك نمی شد، همیشه با وضو بود، و هر وقت در مجلس روضه شركت می كرد یا ما در سنگر مصیبت می خواندیم، همه با چفیه اشكهایشان را پاك می كردند ولی محمدرضا اشكهایش را به صورت و بدنش می مالید و گریه می كرد.

* نصیحتی برای ما و حرف آخرتان مادر شهید

می سوزیم و می سازیم و امید داریم انشاءالله شهداء ما را شفاعت كنند. امیدوارم شهداء را بشناسیم و راه آنها را دنبال كنیم، یاد شهداء همیشه باید در متن كارهای ما قرار بگیرد، من همیشه در نمازهایم برای کشورم و مهمتر از همه برای امام زمان(عج) دعا می كنم تا آقا بیاید و همه سختی ها و مصائب تمام شود و ملتهای مظلوم از چنگال متجاوزان رهایی بیابند،

محل دفن پیکر مطهر شهید محمدرضا شفیعی، گلزار شهدای علی بن جعفر قم، قطعه 2، ردیف 14، شماره 1 می باشد.





نوع مطلب : مذهبی، داستان، 
برچسب ها : شهیدی که بعد از 16 سال جنازه اش سالم برگشت، می سوزیم و می سازیم و امید داریم انشاءالله شهداء ما را شفاعت كنند. امیدوارم شهداء را بشناسیم و راه آنها را دنبال كنیم، یاد شهداء همیشه باید در متن كارهای ما قرار بگیرد، من همیشه در نمازهایم برای کشورم و مهمتر از همه برای امام زمان(عج) دعا می كنم تا آقا بیاید و همه سختی ها و مصائب تمام شود و ملتهای مظلوم از چنگال متجاوزان رهایی بیابند، محمدرضا شفیعی، داستان های بسیار عجیب و ماندنی از شهدا، داستان،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 23 تیر 1392
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





پیوند روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی